![]() |
![]() |
|
| شاعرانه |
|
زن پرسید: "دوستم داری؟"
و خودش شنید:
"تا آخر عمرت به پام میشینی؟
تا وقتی پیر و زشت و بداخلاق بشم،
و با تموم اداهای تحمل ناپذیرم،
با من میمونی تا ابد؟" مرد شنید:
"تو این لحظه منو میخوای ؟ میای از با هم بودن لذت ببریم،
و بی اون که زنجیر به دست و پای هم ببندیم فعلاً خوش باشیم،
تا هر وقت که هر دو دلمون بخواد؟"
و جواب داد: "آره."
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/08ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
سروش سروش |
| پیوندها |
|
خاطرات زیبا خاطرات امیر |
|
RSS
|