تبليغاتX
شعر عرفان
شاعرانه
ای کاش ارزون میفروختی ... به هیچ و مفت فروختی...

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری مارم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی

چه قدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونم رو میخوردی

توکه بریدی و دوختی و بهونه ساختی
اما بدون که تو عاشقی باختی
عشقو چه ارزون و مفت فروختی ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/05ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط سروش | 
ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

 

باران                                              
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،                                                                               
که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

 

برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  eshegh%20(146).jpg
مشاهده: 1583
حجم:  81.0 کیلو بایت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/07ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط سروش | 
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد                وجود نازكت آزرده گزند مباد

*****************************************************

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند        كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند

*****************************************************

خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز         پيش تر زان كه شود كاسه سر خاك انداز

                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/21ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط سروش | 
 یادم باشد که زیبایی‌های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی‌های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می‌خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی‌تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی‌تواند با دیگران مهربان باشد
نوروز مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/26ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط سروش | 

ميعاد

 

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم

آينه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند وکمان گشاده پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرين را

در پرده های که می زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می دارم .

در آن دور دست بعيد

که رسالت اندام ها پايان می پذيرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

                 به تمامی

فرو می نشيند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

                 که جسد را در پايان سفر

تا به هجوم کرکس ها پايانش وانهد ...

در فراسوهای عشق

ترا دوست دارم

در فراسوهای پرده و رنگ ...

در فراسوهای پيکرهايمان

با من وعده ديداری بده ....

                   دوستت دارم

                                                                                                                      احمد شاملو


 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/06ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط سروش | 
کی میدونه تو دلم چی میگذره؟

امشب که مست عشقم ...  خدا میدونه که چه فریادهایی زدم

فریاد از انتهای وجودم................آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا شکرت.............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/05ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط سروش | 
بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید :

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم …

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت …

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم …

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط سروش | 
دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

**********

شانه ات مجاب ام می کند

در بستری که عشق

تشنه گی ست

زلال شانه های ات

هم چنان ام عطش می دهد

در بستری که عشق

مجاب اش کرده است.

*********

تـن تـو آهـنگی است

و تـن من کلمه ای است

که در آن می نـشیند

تا نـغمه ای در وجود آیـد

سروده ی که تـداوم را می تـپد

در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست:

قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد.

و در سکـوتـت همه صداها

فـریـادی که بـودن را

تـجربـه می کـند.

**********

عـشق

خـاطره یی ست به انتـظار ِ حـدوث و تـجـدد نـشسته٬

چـرا کـه آنـان اکـنون هـر دو خـفـته انـد.

در ایـن سوی بـستر

مـردی و

زنـی

در آن سـوی.

تــندبـادی بـر درگـاه و

تـندبـاری بـر بـام.

مـردی و زنـی خـفته.

و در انتـظار ِ تـکرار و حـدوث

عــشقی

خـسته.

**********

با درودی به خانه می آیی و

با بدرودی

خانه را ترک می گویی

ای سازنده!

لحظه ی ِ عمر ِ من

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

نوسانی در لنگر ساعت است

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

گامی است پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار می کند.

تداومی است که زمان مرا می سازد

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.

***********

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

*********

در نگاه‌ ات همه‌ی مهربانی‌هاست:
قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد.

و در سکوت‌ات همه‌ی صداها:
فریادی که بودن را تجربه می‌کند.

********

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

********

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط سروش | 
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده‌ی دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسه‌ی من نقدی در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساخته‌ی دردم در حلقه نیارامم چون سوخته‌ی عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط سروش | 
بهانه واسه موندن
ای تو بهانه واسه موندن …….. ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ……… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی …….. تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق……… تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که می گم……… همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که می رم …….. جاری تو چشمهای منتظر من
….
ای تو بهانه واسه موندن ……… ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن …… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
….
تو رو اون لحظه که دیدم ………… به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم ……….. که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ……….. غصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ………… با تو یک خاطره ساختم
……
ای تو بهانه واسه موندن ……….. ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن ……… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی ………. تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق …….. تو شدی تمامی زندگی من
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/21ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط سروش | 
از تنهایی می ترسم.....

لب دریا روبه موجها روی  نیمکت تک و تنها

تویه رویا با خیالت زندگی رو زنده هستم

لب دریا عین موجها باز به یادت می خروشم

تا بفهمی خیلی وقته این جا منتظر نشستم

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه

دریا بازم منو فریاد میزنه

 میگه خشکی جای موندن دیگه نیست

بیا دریایی شو تا ماهی باشی

آخه ماهی توی آب زندونی نیست

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه....

لب دریا روبه موجها روی  نیمکت تک و تنها

تویه رویا با خیالت زندگی رو زنده هستم

لب دریا عین موجها باز به یادت می خروشم

تا بفهمی خیلی وقته این جا منتظر نشستم

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه

دریا بازم منو فریاد میزنه

 میگه خشکی جای موندن دیگه نیست

بیا دریایی شو تا ماهی باشی

آخه ماهی توی آب زندونی نیست

لب دریا انتظارت چه قشنگه

همه عمر انتظارت چه قشنگه....

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/11ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط سروش | 
 

چقدر اینجا هراسانم

از لرزش نگاهت

از تکانهای دستانت

می ترسم از سکوت مسخره ام

می ترسم از اینکه

بشکند عادت نگاهم




می ترسم از این نان و نمک

که مرا به حرمتش به تو گره زده

می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان

از بی خوابی های شبانه مان

از تیغ تیز تردید و اضطراب

می ترسم از گریز جاده ها

این دلهره ی جاده بی برگشت

این خیال یک طرفه

این تابلوی "ایست زندگی" می کُشدم




من از اینکه شعر هایم بی تو

چگونه آغاز میشود

از اینکه غزلهایم در پایان

بی تو چگونه به خواب می رود

من از اینکه دو بیتی زندگیم

بدون تو یک بیت بماند ، می ترسم




من می ترسم اگر شب چشمانم

بی درخشش تو تاریک شود

می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد

می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ

بر ترس من بخندد




می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها

از کنار جادوی دستان باد رد شود

می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت

مرگ من شود سعادتت

می ترسم اگر دریای مواج این دل

عادت کند به این سکون

خاموش شود اگر این نَفَس

در شمعی آرمیده در بستر خون




من می ترسم اگر

از زخم زبان مردم است

که آیینه نازک تو بشکند

که فرو بریزد این دلم

هر چند که احساسم گم است

می ترسم اگر بدزدند نامت را

جنس دستفروش زبان مردم شود




می ترسم من از خدا

که بگیرد تو را ز من

به حکم سرنوشت زور

به حکم صلاح و مصلحت

تکرار شود این مکررات

" شاید قسمت تو نبود ! "




دلهره دارم از خودم

که نگیرد دلم به تیغ نگاهت

نگیرد سکوت گوش تورا

نشنود حنجره ات صدای مرا

می ترسم اگر ردپایت خالی بماند

می ترسم اگر کلاغی پیر

غزل خداحافظی را بخواند

می ترسم

می ترسم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط سروش | 
نمی دونم از کجا شروع کنم.

خیلی وقته حرف نزدم.آخرین حرفامم پاک کرد.الانم نمی تونم حرف بزنم.

یک نفس بی یار نتوانم نشست               بی رخ دلدار نتوانم نشست

از سر می می نخواهم خاستن               یک زمان هشیار نتوانم نشست

نور چشمم اوست من بی                      نور چشم روی با دیوار نتوانم نشست

دیده را خواهم به نورش بر فروخت            یک نفس بی یار نتوانم نشست

من که از اطوار بیرون جسته ام                با چنین اطوار نتوانم نشست

من که دایم بلبل جان بوده ام                   بی گل و گلزار نتوانم نشست

کار من پیوسته چون بی کار تست             بیش ازین بی کار نتوانم نشست

هر نفس خواهی تجلای دگر                    زان که بی انوار نتوانم نشست

زان که یک دم در جهان جسم و جان           بی غم آن یار نتوانم نشست

شمس را هر لحظه می گوید بلند               بی اولی الا بصار نتوانم نشست

من هوای یار دارم بیش ازین                    در غم اغیار نتوانم نشست

کتاب رو باز کردم هر چه آمد نوشتم.که چه خوش آمد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط سروش | 
هر سال تو را غرق صفا می خواهم

هر روز تو را کامروا می خواهم

از بهر تو وهر که تو را دارد دوست

آرامش خاطر از خدا می خواهم



سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/29ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط سروش | 
من به آن سوی پنجره عادت کرده ام , به آنسو که همه چیز آنقدر روشن است که حتی تصورش را هم نمی کنی... اما فقط بگو با جای خالی تو چه کنم؟!.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/10ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط سروش | 
پس آن گاه زمين با انسان به سخن درآمد

و آدمي، خسته و انديشناک برسرِ سنگي نشسته بود پشيمان از کردوکار خويش

و زمين به سخن درآمده با او چنين گفت:

-          به تو نان دادم من،  و علف به گوسفندان و گاوان تو، و برگ هاي نازک تره که قاتق نان کني.

انسان گفت: - مي دانم.

پس زمين گفت:

-          به هر گونه صدا با تو به سخن درآمدم: با نسيم و باد؛ و با جوشيدن چشمه ها از سنگ و با ريزش  آب شاران؛ و با فروغلتيدن بهمنان از کوه آن گاه که سخت بي خبرت مي يافتم، به کوس توندر و ترقه ي طوفان.

انسان گفت: مي دانم مي دانم، اما چه گونه مي توانستم راز پيام تو را در يابم؟

پس زمين با او، با انسان، چنين گفت:

-          نه خود اين سهل بود، که پيام گزاران نيز اندک نبودند. تو مي دانستي که من ات به پرستندگي عاشقم. نيز نه به گونه ي عاشقي بخت يار، که زرخريده وار کنيـزکي براي تو بـودم بـه راي خـويـش. که تـو را چـنـدان دوسـت مي داشـتم که چون بر من دسـت مي گشودي تن و جانم به هزار نغمه ي خوش جـواب گوي تو مي شد. همچون نو عروسي در رخت زفاف که ناله هاي تن آزردگي اش به ترانه ي کشف و کامــياري بدل شود يا چنگي که هر زخمه را به زير و بمي دل پذير ديگر گونه جوابي گويد. آي چه عروسي که هـر بار سر به مهر با بستر تو درآمد (چنين مي گفت زمين). در کدامين باديه چاهي کندي که به آبي گوارا کامــيابت نکردم. کجا به دستانِ خشونت باري که انتظارِ سـوزانِ نوازشِ حاصل خيزش با من است گاو آهن در من نهادي که خرمني پر بار پاداش ات ندادم؟

انسان ديگر باره گفت: - راز پيام ات را اما چگونه مي توانستم دريابم؟

-          مي دانستي که من ات عاشقانه دوست مي دارم (زمين به پاسخ او گفت) مي دانستي. و تو را من پيغام کردم از پس پيغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحي از خاک مي رسد. پيغام ات کردم از پس پيغام که مقام تو جايگاه بنده گان نيست که در اين گستره شهرياري تو؛ و آن چه تو را به شهرياري برداشت نه عنايت آسمان که مهر زمين است. آه که مرا در مرتبتِ خاک ساري عاشقانه، بر گستره نامتناهي کيهان خويش خوش سلطنتي بود که سرسبز و آباد از قدرت هاي جادويي تو بودم از آن پيش تر که تو پادشاه جان من به خربندگي آسمان دست ها بر سينه و پيشاني به خاک برنهي و مرا چنين به خاري در افکني.

انسان انديشناک و خسته از ژرفاهاي درد ناله يي کرد و زمين، هم از آن گونه در سخن بود:

-          به تمامي از ان تو بودم و تسليم ِ تو چون چارديواري خانه ي کوچکي. تورا عشق من آن مايه توانايي داد که بر همه سر شوي. دريغا، پنداري همه گناه من آن بود که زير پاي تو بودم.  تا از خون من پرورده شوي به درمندي دندان بر جگر فشردم همچون مادري که درد مکيده شدن را تا نوزاده دامن ِ خود را از عصاره جان خويش نوشاکي دهد.

-          تو را آموختم من که به جستجوي آهن و مس سينه عاشقم را بر دري. و اين همه از براي آن بود تا تورا در نوازش پرخشونتي که از دستان ات چشم داشتم افزاري به دست داده باشم. اما تو روي از من برتافتي، که آهن و مس را از سنگ پاره کشنده تر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود. و خاک را از قربانيان بدکنشي هاي خويش بارور کردي.

آه، زمين تنها مانده! زمين رها شده با تنهايي ِ خويش!

انسان زير لب گفت: - تقدير چنين بود. مگر آسمان قرباني يي مي خواست.

-          نه، که مرا گورستاني مي خواهد!(چنين گفت زمين)

و تو بي احساس عميق سرشکستگي چگونه از تقدير سخن مي گويي که جز بهانه تسليم بی همتان نيست؟

آن افسون کار به تو مي آموزد که عدالت از عشق والاتر است. دريغا که اگر عشقي به کار مي بود هرگز ستمي در وجود نمي آمد تا به عدالتي نابکارانه از آن دست نيازي پديد افتد. آن گاه چشمان تو را بر بسته شمشيري در کف ات مي گذارد، هم از آهني که من به تو دادم تا تيغه گاو آهن کني!

اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است!

دريغا ويران بي حاصلي که من ام!

 

*****

 

شب و باران در ويرانه ها به گفتگو بودند که باد در رسيد، ميانه به هم زن و پر هياهو.

ديري نگذشت که اختلاف در ايشان افتادو غوغا بالا گرفت بر سراسر خاک، و به خاموش باش هاي پر غريو تندر حرمت نگذاشتند.

 

*****

 

زمين گفت: - اکنون به دوراهه ي تفريق رسيده ايم.

تو را جز زرد رويي کشيدن از بي حاصلي ِ خويش گزير نيست؛ پس اکنون که به تقدير فريب کار گردن نهاده اي مردانه باش!

اما مرا که ويران تو ام هنوز در اين مدار سرد کار به پايان نرسيده است: همچون زني عاشق که بر بستر معشوق از دست رفته ي خويش مي خـزد تا بـوي او را دريـابد، سـال هـمه سال به مُقـام نخسـتين باز مي آيم با اشکهاي خاطره.

ياد بهاران بر من فرود مي آيد بي آن که از شخمي تازه بار برگرفته باشم و گسترش ريشه اي را در بطن خود احساس کنم؛ و ابرها با خس و خاري که در آغوشم خواهند نهاد، با اشک هاي عقيم خويش به تسلاي ام خواهند کوشيد.

جان مرا اما تسلايي مقدر نيست:

به غيابِ دردناکِ تو سلطانِ شکسته ي کهکشان ها خواهم انديشد که به افسون پليدي از پاي درآمدي؛

و ردّ ِ انگشتان ات را

بر تن نوميدِ خويش

                                    در خاطره اي گريان

                                    جستجو

                                    خواهم کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط سروش | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط سروش | 


لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط سروش | 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم


به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد


دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم


 مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی


که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم


 من رمیده دل آن به که در سماع نیایم


که گر به پای درآیم به در برند به دوشم


بیا به صلح من، امروز ،در کنار من امشب


که دیده خواب نکردست، از انتظار تو دوشم


 مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم


که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم


 به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت


 که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
 
 مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم


+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط سروش | 
حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو ماه را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
بوسه بزنم ...
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط سروش | 
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوئی ام که نی نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله ی نظر برم
آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دلشکن
گر ز سرم کله برد من زمیان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم؟

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم 

مولانا

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط سروش | 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط سروش | 
Adios rios, adios fontes

adios regatos peguenos

adios vista dos meus ollos

non sei cando nos

...........veremos

 

خداحافظ رودخانه ها ,خداحافظ فواره ها

خداحافظ رود های کوچک

خداحافظ سُو چشمانم

نمی دانم کی همدیگر را می بینیم

 

 

 با تشکر از آدرین دوست داشتنی

                                     تقدیم به مهتاب عزیز

qs5f6tnpjsjdevn2jrb.jpgjjjhjio

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط سروش | 
hguji
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط سروش | 
قسم به عشقمون قسم

                                  همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه .یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

...

به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری

چگونه عمری ازاحساس عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم رو عاشقونه هدیه کردم

تو دریا باشو  من جویبار عشقُ در تو جاری

 

من از پروانه بودن ها       من از دیوانه بودن ها

من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش زده بر دامن پروانه   نمی ترسم

من از هیچ بودن ها    از عشق نداشتن ها

از بی کسیُ    خلوت انسان ها    می ترسم

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

 

من از عمق رفاقت ها    من از لطف صداقت ها

من از بازی نور در سینه ئ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدائی ها    مرگ آشنائی ها

من ازمرگ میلاد تلخ بی وفائی ها می ترسم

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

ww

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط سروش | 
 

شب بود و تنها نوازنده ي ترانه ي محنت بار اندوهم تلنگر قطره هاي باران بر شيشه...!



تنها بودم...فقط سكوت ممتد شب همراهي ام مي كرد تا خاطراتم را دوباره مرور كنم
.



و چشمهايم در شوق هواي باراني هوس باريدن كردند
...



به سراغ دفتر هاي كهنه ام رفتم و آرام ورق زدم ... برقي در اتاق درخشيد
...



خاطراتم از جلوي چشمانم مي گذشتند و گاه لبخند و گاه بغض را به سكوتم دعوت مي كردند
.





دوباره آرزو كردم كاش روز ها به عقب بر مي گشتند
...!



ناگهان آسمان غريد
...



و صداي رعدش در گوشم پيچيد و نقاشي خاطراتم را محو كرد
...



سرم را در ميان دستانم فشردم... تحمل شنيدن صداي نفرت آسمان را نداشتم
...



گويا از من متنفر بود و با من در جنگ... هميشه آنچه را داشتم گرفت...و اينك كه خسته و




تنها مانده ام. نبايد آرزو كنم
...!





هنوز سرم در ميان دستانم بود... قلبم در ركود بود...كاش كسي مي آمد...نوري... صدايي
...

 

hm

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط سروش | 
 

شب آغاز هجرت تو    شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو    شب از پا نشستنم بود

شب بی تو شب بی من

شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن   شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو   هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم     کوچه تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم    کوچه من از من نهایتم بود

بدادم برس بدادم برس توی ناجی تبار من

بدادم برس بدادم برس توای قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زمین نیست

با پر وبال ِ  خاکی من شوق پرواز آخری نیست

بی تو باید دوباره برگشت به شب بی پناهی

سنگر وحشت من از من مرهم زخم پیر من بود

واسه پیدا شدن تو آینه جاده ی سبز گم شدن کو

بی تو باید دوباره گم شد تو غبار تباهی

با من نیاز خاک زمین بود تو قول به فتح ستاره بستی

اگر شکستم از تو شکستم  اگر شکستی از خود شکستی

بدادم برس بدادم برس توای ناجی تبار من

بدادم برس بدادم برس توای قلب سوگوار من

شب بی تو شب بی من

شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن   شب دل کندن من از ما بود

 

man

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط سروش | 

 

در سرزمین ِ حسرت معجزه یی فرود آمد

(و این خود دیگر گونه معجزتی بود)

 

فریاد کردم:

(( ای مسافر!

با من از آن زنجیریان ِ بخت سهمناک دوست می داشتم

این مایه ستیزه چرا رفت؟

با ایشان چه می بایدم کرد؟))

 

(( بر ایشان مگیر!))

چنین گفت و چنین کردم.

 

لایه ی تیره فرونشست

آب گیرِ کدر

            صافی شد

 و سنگ ریزه های زمزمه

                       در ژرفای زلال درخشید

دندان های خشم

به لبخندی

         زیبا شد

رنج ِ دیرینه همه کینه هایش را

                                 خندید

 پای آبله

   در چمن زاران ِ آفتاب

                       فرود آمدم

  بی آن که از شبِ نا آشتی

                         داغ ِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط سروش | 

          سلام             

این متن ِ پیامی ِ که امروز برای همه فرستادم

میلاد ِپر سعادت اولین اختر توپ و گل و...

به همه ی دوستان و برو بکس ِ سروش مبارک باد 

سروش ..بگو بکست کجاست

سروش...بگو زودتر بیاد

 

با تبریک گفتنتون منو کلی غافل گیر کردین

حتی اگه یادتون نبود اتفاقی هم زنگ زدین اشکالی

 نداره

مرسی برای همه چیز

 

اولین هدیه تولدم رو چند روز پیش گرفتم

که بهترین هدیه زندگیم بود

من اگه خورشیدم باشم همیشه محتاجم به نور

 مهتاب 

 

"Endless Love" Print

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط سروش | 

 

تنها

  اگر دمی

 کوتاه آیم از تکرارِ این پیش ِ پا افتاده ترین سخن که (( دوست ات

می دارم))

 چون تن دیسی  بی ثبات بر پایه های ماسه

به خاک در می غلتی

و پیش از آن که لطمه ی درد در هم ات شکند

به سکوت

می پیوندی.

 

پس   از تو چه خواهد ماند

چون من بگذرم؟

تعویذِ ناگریزِ تداومِ تو

تنها

تکرارِ ((دوست ات می دارم)) است؟

با این همه

بغض ام اگر بترکد....ـ

نه

پرِّ کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت

 می دانم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط سروش | 

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود  چون کوه

یادگاری جاویدانه بر تراز بی بقای خاک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط سروش | 
 

      افسوس

                  زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت

 

f

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط سروش | 
 

  حالا که همه چيزتمام شده


   شک کردم که نکنه همه چيز دروغ بوده


   شايد حرفه همه اشتباه باشه که مي گن تموم مي شه


   من هرگز باور ندارم که آغاز  پاياني داره


    شايد براي همينه که برام مهم شده


   چرا دروغ؟ ما واقعیتیم ...  بذارین همه چيز واقعي باشه نه دروغ


   براي همين حرفه که هيچ وقت دروغ کسي رو متوجه نمي شم


   آدم هاي سنگ دل وقتي مي خوان مهربون بشن


   براي محبت کردن بي رحمانه ترين کار ها رو مي کنن


   بي رحمانه دروغ مي گن تا دلي رو سرد کنن


   بي رحمانه کارهاي مي کنن تا دلي رو دور کنن


   خيلي سخته که به آدم اين جوري محبت بشه


   باورش خيلي سخته


   ولي ديگه نمي تونم باور نکنم


   بيچاره دلش سنگیه

d

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط سروش | 
 

   نمي دونم از کجا شروع کنم قصه ي تلخ سادگيم رو


   نمي دونم چرا قسمت مي کنم روز هاي خوب زندگيم رو


  چرا تو اول قصه همه دوسم مي دارن

   وسط قصه که می شه همه سر به سر من  می ذارن


   تا مي خواد قصه تمام شه همه تنهام مي  ذارن

 

   مي تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم


   مي تونم مثل همه يک عشق بادي بسازم تا با يک

 نيشه زبون بترکه و  خراب بشه


   تا بيان جمعش کنند حباب دل سراب بشه


   مي تونم بازي کنم با عشق و احساس کسي


   مي تونم درست کنم ترس و دلواپسي

 
   مي تونم دروغ بگم تا خودم را شيرين کنم


   مي تونم پشت دلا غايم بشم و کمين کنم


   ولي با اين همه حرفا باز منم مثل اونام


   يه دروغ گو مي شم هميشه ورد زبونا


   يه نفر پيدا بشه به من بگه چيکار کنم


   با چه تيري اوني که دوسش دارم شکار کنم


   من بايد از چي بفهمم چه کسي دوسم داره


   تو دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره؟؟؟؟؟!!!!

     اینجا رو کلیک کن برای دانلود ترانه

s

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط سروش | 

                       ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

  من از جهان بی تفاوتی فکر هاو حرف ها و صدا ها می آیم

 

  واین جهان به لانه ی ماران مانند است

 

  واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است

 

  که همچنان که تو را می بوسند

 

  در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

 

  سلام ای شب معصوم

 

  میان پنجره و دیدن

 

  همیشه فاصله ای ست

 

  چرا نگاه نکردم

 

  مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

 

  چرا نگاه نکردم

 

  انگار مادرم گریسثه بود آن شب

 

  آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

 

  آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

 

  آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود و آن کسی که نیمه ی    من بود

 

  به درون نطفه ی من باز گشته بود

 

  و من در آینه می دیدمش

 

  که مثل آینه پاکیزه بود روشن بود و ناگهان صدایم کرد

 

  و من عروس خوشه های اقاقی شدم

 

 

a

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط سروش | 
دیوانه‌گی


کش‌دار شدنِ یک لحظه است..


لحظه‌ای شاد، غمگین یا عادی. 

ایستایی است


وقتی مغز


مشترکِ در دسترسی نیست

اصرار بر ماندن است


در نکندن از خویش


کشیده شدن در خویش



دیوانه کسی است که به احترامِ شگفتیِ یک لحظه


درجا به‌ایستد..


ماه‌ها و سال‌ها..



من دیوانه نیستم


پایی و توانی خواهم یافت


تا لحظه‌هایم کش‌دار نشوند

 
و در پریودِ اندیشه و خویش


جان‌مایه‌ی لحظات را تسخیر کنم


تا آخرین لحظه


تا آغاز لحظه‌ی کش‌دار مرگ


آنگاه‌ که همه‌ی زندگی‌ام، لحظه‌ای بیش نیست..

 

من دیوانه نیستم‌


دستِ کم
             الان که نیستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط سروش | 

 

عرفان

اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا

 

 

اي كه به تلخي فقر گنج رواني مرا

آنچه نبردست وهم، آنچه نديده ‌است فهم

از تو به جان مي‌رسد، قبله‌ي آني مرا

عالي‌ترين خصيصه‌ي يك انسان متحول و متحرك آگاهي است. انسان آگاه به معني اعم، انساني است كه به علت و علل وقايع محيط خود در هر زمينه آگاهي دارد و چون با پيشينه و تغيير و تحول بعدي جميع امور آشناست هرگز شيفته‌ي ظواهر پر رنگ و جلال خيره‌كننده‌ي آن نمي‌شود، كه براي جلب توجه و گاه به منظور مردم‌فريبي آراسته مي‌گردد. انسان آگاه هيچ‌گاه تحت تأثير زر و زور و قدرت واقع نمي‌شود. به همين علت در ابراز عقيده و آرمان خود كه مصالح عمومي را در بر خواهد داشت هيچ‌گونه بيم و هراسي به خود راه نمي‌دهد، و با در نظر گرفتن آگاهي خود به آغاز و انجام وقايع، حتي از مرگ نيز نمي‌هراسد.

لغت عارف كه از عرفان يعني «آگاهي» مشتق شده است، همين معني را دارد. به همين جهت عارف را «آگاه» ناميده‌اند و عارف به شخصي مي‌گويند كه به جميع امور محيط خود اعم از مادي و معنوي آگاهي داشته باشد. آگاهي همواره توانايي را همراه دارد و شخص آگاه هميشه تواناست.

 توانا بود هر كه دانا بود

به دانش دل پير برنا بود

 و يا به گفته‌ي خواجه عبدالله انصاري عارف مشهور قرن پنجم هجري: «نور تجلي ناگاه آيد، ولي بر دل آگاه آيد» «سرمايه‌ي همه‌ي گناه‌ها جهل است و دليل همه‌ي نيكي‌ها آگاهي است».

 پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست

حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست

اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظري است

گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست

هر كسي قصه‌ي شوقش به زباني گويد

چون نكو مي‌نگرم حاصل افسانه يكيست

اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است

ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست

ره‌ي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه

گريه‌ي نيمه شب و خنده‌ي مستانه يكيست

گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم

آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست

هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند

بهر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكيست

عشق آتش بود و خانه ‌خرابي دارد

پيش آتش دل شمع و پر پروانه يكيست

گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»

بي‌وفـايي و وفاداري جانانه يكيست

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط سروش | 
ای بابا

بازم ولن  آمد

ولن همه رو مجبور میکنه یکم فکر کنن

نترسید یکم به اونیکه دوسش دارین فکر کنید

چنتا؟

 

 

همه آرزوه های خوب مال تو

هرچی که خاطره داریم مال من

منم حسرت با تو ما شدن

توی بدون من رها شدن

آخره غربت دنیا مگه نه

اول دو راه آشنا شدن

 

 

ولن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط سروش | 

به تیغم گر کشد دستش نگیرم                  وگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر                  که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم در آرد                     بجز ساغر که باشد دستگیرم

بر آی ای آفتاب صبح امید                      که در دست شب هجران اسیرم

به فریاد رس ای پیرخرابات                    به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند             که من از پای تو سر بر نگیرم

                            بسوز این خرقه تقوی تو حافظ

                            که گر آتش شوم در وی نگیرم

 

 

man

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط سروش | 
                   

توی این دیاری که ما هستیم

عشق یه واژه ی غریبه

اگه من به نزدیک ترین کسم بگم عاشق شدم

یا تو به صمیمی ترین کست بگی به یکی دل بستی

توی این دیار جای برامون باقی نمی مونه

توی این دیار عشق جرم

عاشق فراری

معشوق محرومـه

.

.

.

به کسی نگو دوست دارم....

 

عاشقانه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط سروش | 
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 6:19 قبل از ظهر  توسط سروش | 

 

دستای سرد جدای

             گرمی قلبم رو برده

  فضای خالی خونه

          شوق پروازم رو گرفته

  قلب من مثل گل های

           خونه پژمرده و مرده

   خونه دیگه غم گرفته

               منو از خودم گرفته

خونه خالی خونه زندون

چشام بی اشک ولی گریون

   تب داغ خواستن تو

                  منو از ریشه سوزونده

  باغ خالی امیدم پر از خاطره هات

        فکر من با تو بودن

                  حرف من از تو خواندن

   حالا این خونه ی خالی

                آخرین جا واسه مردن

خونه خالی خونه زندون

چشام بی اشک ولی گریون

  باد سرد فصل بی تو

          آفتابو از خونه برده

  تو سکوت تلخ خونه

        می پیچه صدای گریه

  من تو خونه تک و تنها

           قلب من لونه غم ها

  خسته از سردی این شهر

              بی امید به تو وفردا

خونه خالی خونه زندون

چشام بی اشک ولی گریون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط سروش | 

 

زن پرسید: "دوستم داری؟"

 

 

و خودش شنید:

 

 

 "تا آخر عمرت به پام می‌شینی؟

 

 

 تا وقتی پیر و زشت و بداخلاق بشم،

 

و با تموم اداهای تحمل ناپذیرم،

 

 با من می‌مونی تا ابد؟" 

 

 

مرد شنید:

 

 

 "تو این لحظه منو می‌خوای

؟

 میای از با هم بودن لذت ببریم،

 

 و بی اون که زنجیر به دست و پای هم ببندیم فعلاً خوش باشیم،

 

 

 تا هر وقت که هر دو دلمون بخواد؟"

 

 

 

و  جواب داد:    "آره." 

 

 

babay1

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط سروش | 
روزها و شب‌هام

به جستجو می‌گذرد

و تنهایی‌هام خالی از من و تو

                              خالی از خدا.

حتا جنازه‌ی شعله‌ور خدایان

این تاریکی را درمان نمی‌کند.


دروغ

     تاريکی‌ست.

در بازی‌های کودکانه

                  دروغ جزو شيطنت نبود.

شيطان اگر

          خود را

                   کتک‌خورده‌ی آدم نمی‌خواند

      قابل ترحم نمی‌شد.


پرنده‌ی ساعت لنگری می‌گفت: 

                                     کو کو!

  و زمان می‌گذشت.

هرچقدر تاریک


           باز تو خدای منی


 هرچقدر تاریک


            از سوسوی سر انگشتانت


                               خورشیدی می‌سازم


    تا خدایان به زمین باز گردند.



تاريکی


     دروغی‌‌ست


            که با نور برملا می‌شود.


  و من به انتظار پيکری شعله‌ور


                          بر بلندای شهر

 

      نگاهم را شعله می‌کشم


            و

          ساعت پايان نزديک می‌شود


                             نزديک‌تر از نبض تو


              به گردن من.

کسی می‌خواند: 


                  کو کو!


                 می‌خواند و پس می‌نشيند


                            در ويترين قاب‌شيشه‌ای.


  پس،


      م
ی‌نشينم به تو نگاه می‌کنم؛


                در ساعتی که نيست


                       سرت را بيرون بياور و 


         بخوان!


           چون پرنده‌ای که نيست.



  عین‌القضاة من!


        زندگی


           جنازه‌ی بردار شده‌ای است


              که از پی شعله‌ی شمعی برافروخته باشند


                 اینجا برای خدایان حیاتی نمانده


                         تا از مرده بستانند


                       و مرده‌ها هنوز انتظار تو را می‌کشند.



 

هيچ آدمی بر ساحل نشسته نيست


  هيچ نشسته‌ای نيست


         هيچ ساحلی نيست


             هيچ آدمی نيست.


               نيست می‌شوم بی تو.



هرچقدر تاریک 


    باز تو خدای منی


         هرچقدر تاریک


             جنازه‌ها را


                 به جستجوی زندگی فروهشته


          با تو پوست خواهم کند.


    ...


جنازه‌ها را


   از کاه پر می‌کنی یا از خود؟



خودم را از تو پر می‌کنم


  تا آخرين نگاهم


    به رفتن تو باشد.


     ديدی؟

 
   ديدی زندگی سراسر


   خارزار بود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط سروش | 

دعوت نامه ای به مراسم خودکشی دسته جمعی


چون دليلي براي خودكشي پيدا نمي‌كند
 
 و دليلي هم براي ادامه زندگي ندارد،
 
 
 پس زندگي مي‌كند تا بميرد.
 
 

چون نمي تواند نتيجه بگيرد كه ناراضيست يا راضي،
 
پس راضيست.

هرچند روز يكبار از خودش مي‌پرسد:
 
((من اينجا چه‌كار مي‌كنم؟))
 

با جوابهايي كه هربار به خودش مي‌دهد قانع مي‌شود.
 

اما هربار که فكرش را مي‌كند مي‌بيند راست نمي‌گويد.
 
 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط سروش | 

                       

                    هجرانی

غم

   این جا نه

             که آن جاست

دل

       اما

            در سرمای این سیاه خانه می تپد.

در این غربت ناشاد

   یاسی ست اشتیاق

  که در فراسوهای طاقت می گذرد.

بادام بی مغزی می شکنیم

                        یاد یاران را

  و تلخای دوزخ

             در هر رگ مان می گذرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط سروش | 

                            عاشقانه

آن که می گوید دوست ات می دارم

خنیاگر غم گینی است

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود.

هزار کاکولی ی شاد

در چشمان توست

هزار قناری ی خاموش

در گلوی من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود.

آن که می گوید دوست ات می دارم

دل انده گین شبی است

که مه تاب اش را می جوید.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود.

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود.

عاشقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط سروش |