![]() |
![]() |
|
| شاعرانه |
|
کی میدونه تو دلم چی میگذره؟
امشب که مست عشقم ... خدا میدونه که چه فریادهایی زدم فریاد از انتهای وجودم................آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا شکرت.............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1389/05/05ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید : یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه، محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن ، آب ، آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ، باش فردا ، که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم : حذر از عشق !؟ – ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم نتوانم روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم … باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت … اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید ! یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم … بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/05/04ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تورا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست. ********** شانه ات مجاب ام می کند در بستری که عشق تشنه گی ست زلال شانه های ات هم چنان ام عطش می دهد در بستری که عشق مجاب اش کرده است. ********* تـن تـو آهـنگی است و تـن من کلمه ای است که در آن می نـشیند تا نـغمه ای در وجود آیـد سروده ی که تـداوم را می تـپد در نگاهت همه ی مهـربـانی هاست: قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد. و در سکـوتـت همه صداها فـریـادی که بـودن را تـجربـه می کـند. ********** عـشق خـاطره یی ست به انتـظار ِ حـدوث و تـجـدد نـشسته٬ چـرا کـه آنـان اکـنون هـر دو خـفـته انـد. در ایـن سوی بـستر مـردی و زنـی در آن سـوی. تــندبـادی بـر درگـاه و تـندبـاری بـر بـام. مـردی و زنـی خـفته. و در انتـظار ِ تـکرار و حـدوث عــشقی خـسته. ********** با درودی به خانه می آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده! لحظه ی ِ عمر ِ من به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست: این آن لحظه ی ِ واقعی ست که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد. نوسانی در لنگر ساعت است که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد. گامی است پیش از گامی دیگر که جاده را بیدار می کند. تداومی است که زمان مرا می سازد لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند. *********** اشک رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی من درد مشترکم ********* در نگاه ات همهی مهربانیهاست: و در سکوتات همهی صداها: ******** کوه با نخستین سنگها آغاز میشود در من زندانی ستمگری بود ******** آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم و آنگاه بانوی پر غرور باران را |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
سروش سروش |
| پیوندها |
|
خاطرات زیبا خاطرات امیر |
|
RSS
|