![]() |
![]() |
|
| شاعرانه |
|
لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان دراید و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور تو را هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سر بلند را از رو سپیخانه های داد و ستد سر به مهر باز آورده ام هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! و چشمانت از آتش است و عشقت پیروزی آدمی ست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد - من با نخستین نگاه تو آغاز شدم توفان ها در رقص عظیم تو به شکوهمندی نی لبکی می نوازند، و ترانه رگ هایت آفتاب همیشه را طالع می کند بگذار چنان از خواب بر ایم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند دستانت آشتی است ودوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود پیشانیت ایینه ای بلند است تابنک و بلند، که خواهران هفتگانه در آن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید تا عطش آب ها را گوارا تر کند؟ تا آ یینه پدیدار آئی عمری دراز در آن نگریستم من برکه ها ودریا ها را گریستم ای پری وار درقالب آدمی که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد! حضور بهشتی است که گریز از جهنم را توجیه می کند، دریائی که مرا در خود غرق می کند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/08ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/08ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
حالا آنقدر غریبهایم
که انگار هزار سالِ نوری فاصله است بین چشمهایمان و دستهایمان و تنهایمان و کم کم فراموش خواهم کرد رنگ چشمهایت را در آن همآغوشی عصر بهار و تو فراموش خواهی کرد مرا و خط خواهی زد این دو ماه را و خواهی رفت به جایی دور از من اما به یاد خواهم داشت تو را در تمام نشانهها و رنگ زرد و بغضی که گلویم را خواهد فشرد حتی با این فاصلهی نوری و دستهایی که دیگر وجود نخواهند داشت تا من بر سر انگشتانش بوسه بزنم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/08ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوئی ام که نی نی شکنم شکر برم آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند مولانا
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/08ساعت 3:4 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
سروش سروش |
| پیوندها |
|
خاطرات زیبا خاطرات امیر |
|
RSS
|