تبليغاتX
شعر عرفان
شاعرانه
 

شب بود و تنها نوازنده ي ترانه ي محنت بار اندوهم تلنگر قطره هاي باران بر شيشه...!



تنها بودم...فقط سكوت ممتد شب همراهي ام مي كرد تا خاطراتم را دوباره مرور كنم
.



و چشمهايم در شوق هواي باراني هوس باريدن كردند
...



به سراغ دفتر هاي كهنه ام رفتم و آرام ورق زدم ... برقي در اتاق درخشيد
...



خاطراتم از جلوي چشمانم مي گذشتند و گاه لبخند و گاه بغض را به سكوتم دعوت مي كردند
.





دوباره آرزو كردم كاش روز ها به عقب بر مي گشتند
...!



ناگهان آسمان غريد
...



و صداي رعدش در گوشم پيچيد و نقاشي خاطراتم را محو كرد
...



سرم را در ميان دستانم فشردم... تحمل شنيدن صداي نفرت آسمان را نداشتم
...



گويا از من متنفر بود و با من در جنگ... هميشه آنچه را داشتم گرفت...و اينك كه خسته و




تنها مانده ام. نبايد آرزو كنم
...!





هنوز سرم در ميان دستانم بود... قلبم در ركود بود...كاش كسي مي آمد...نوري... صدايي
...

 

hm

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط سروش |