![]() |
![]() |
|
| شاعرانه |
|
در سرزمین ِ حسرت معجزه یی فرود آمد (و این خود دیگر گونه معجزتی بود)
فریاد کردم: (( ای مسافر! با من از آن زنجیریان ِ بخت سهمناک دوست می داشتم این مایه ستیزه چرا رفت؟ با ایشان چه می بایدم کرد؟))
(( بر ایشان مگیر!)) چنین گفت و چنین کردم.
لایه ی تیره فرونشست آب گیرِ کدر صافی شد و سنگ ریزه های زمزمه در ژرفای زلال درخشید دندان های خشم به لبخندی زیبا شد رنج ِ دیرینه همه کینه هایش را خندید پای آبله در چمن زاران ِ آفتاب فرود آمدم بی آن که از شبِ نا آشتی داغ ِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/13ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
سروش سروش |
| پیوندها |
|
خاطرات زیبا خاطرات امیر |
|
RSS
|