![]() |
![]() |
|
| شاعرانه |
|
دیوانهگی
ایستایی است
اصرار بر ماندن است
من دیوانه نیستم
من دیوانه نیستم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/29ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط سروش |
|
عاليترين خصيصهي يك انسان متحول و متحرك آگاهي است. انسان آگاه به معني اعم، انساني است كه به علت و علل وقايع محيط خود در هر زمينه آگاهي دارد و چون با پيشينه لغت عارف كه از عرفان يعني «آگاهي» مشتق شده است، همين معني را دارد. به همين جهت عارف را «آگاه» ناميدهاند و عارف به شخصي ميگويند كه به جميع امور محيط خود اعم از مادي و معنوي آگاهي داشته باشد. آگاهي همواره توانايي را همراه دارد و شخص آگاه هميشه تواناست.
و يا به گفتهي خواجه عبدالله انصاري عارف مشهور قرن پنجم هجري: «نور تجلي ناگاه آيد، ولي بر دل آگاه آيد» «سرمايهي همهي گناهها جهل است و دليل همهي نيكيها آگاهي است».
|
||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/11/27ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
ای بابا
بازم ولن آمد ولن همه رو مجبور میکنه یکم فکر کنن نترسید یکم به اونیکه دوسش دارین فکر کنید چنتا؟
همه آرزوه های خوب مال تو هرچی که خاطره داریم مال من منم حسرت با تو ما شدن توی بدون من رها شدن آخره غربت دنیا مگه نه اول دو راه آشنا شدن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/23ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم کمان ابرویت را گو بزن تیر که پیش دست و بازویت بمیرم غم گیتی گر از پایم در آرد بجز ساغر که باشد دستگیرم بر آی ای آفتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم به فریاد رس ای پیرخرابات به یک جرعه جوانم کن که پیرم به گیسوی تو خوردم دوش سوگند که من از پای تو سر بر نگیرم بسوز این خرقه تقوی تو حافظ که گر آتش شوم در وی نگیرم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/14ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/12ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/12ساعت 6:19 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
دستای سرد جدای گرمی قلبم رو برده فضای خالی خونه شوق پروازم رو گرفته قلب من مثل گل های خونه پژمرده و مرده خونه دیگه غم گرفته منو از خودم گرفته خونه خالی خونه زندون چشام بی اشک ولی گریون تب داغ خواستن تو منو از ریشه سوزونده باغ خالی امیدم پر از خاطره هات فکر من با تو بودن حرف من از تو خواندن حالا این خونه ی خالی آخرین جا واسه مردن خونه خالی خونه زندون چشام بی اشک ولی گریون باد سرد فصل بی تو آفتابو از خونه برده تو سکوت تلخ خونه می پیچه صدای گریه من تو خونه تک و تنها قلب من لونه غم ها خسته از سردی این شهر بی امید به تو وفردا خونه خالی خونه زندون چشام بی اشک ولی گریون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/09ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
زن پرسید: "دوستم داری؟"
و خودش شنید:
"تا آخر عمرت به پام میشینی؟
تا وقتی پیر و زشت و بداخلاق بشم،
و با تموم اداهای تحمل ناپذیرم،
با من میمونی تا ابد؟" مرد شنید:
"تو این لحظه منو میخوای ؟ میای از با هم بودن لذت ببریم،
و بی اون که زنجیر به دست و پای هم ببندیم فعلاً خوش باشیم،
تا هر وقت که هر دو دلمون بخواد؟"
و جواب داد: "آره."
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/08ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط سروش |
|
|
روزها و شبهام
به جستجو میگذرد و تنهاییهام خالی از من و تو خالی از خدا. حتا جنازهی شعلهور خدایان این تاریکی را درمان نمیکند. دروغ تاريکیست. در بازیهای کودکانه دروغ جزو شيطنت نبود. شيطان اگر خود را کتکخوردهی آدم نمیخواند قابل ترحم نمیشد. پرندهی ساعت لنگری میگفت: کو کو! و زمان میگذشت. هرچقدر تاریک
نگاهم را شعله میکشم
ساعت پايان نزديک میشود
کسی میخواند:
هيچ آدمی بر ساحل نشسته نيست
ديدی زندگی سراسر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/08ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط سروش |
|
دعوت نامه ای به مراسم خودکشی دسته جمعیچون دليلي براي خودكشي پيدا نميكند
و دليلي هم براي ادامه زندگي ندارد،
پس زندگي ميكند تا بميرد.
چون نمي تواند نتيجه بگيرد كه ناراضيست يا راضي، پس راضيست.
هرچند روز يكبار از خودش ميپرسد: ((من اينجا چهكار ميكنم؟))
با جوابهايي كه هربار به خودش ميدهد قانع ميشود. اما هربار که فكرش را ميكند ميبيند راست نميگويد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/07ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
هجرانی غم این جا نه که آن جاست دل اما در سرمای این سیاه خانه می تپد. در این غربت ناشاد یاسی ست اشتیاق که در فراسوهای طاقت می گذرد. بادام بی مغزی می شکنیم یاد یاران را و تلخای دوزخ در هر رگ مان می گذرد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط سروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
سروش سروش |
| پیوندها |
|
خاطرات زیبا خاطرات امیر |
|
RSS
|